قدم هامو رو بلاگم می زارم و میرم.
جا پاهامو میبینی و لبخند می زنی
و می دونی که نیستم .
همون طوری که من به جاپاهای اونایی که تو بلاگم بودن دلخوش بودم .
و تو همه اونها رو از ام گرفتی من دیگر دوست ندارم که اینجا بنویسم
چون دیگر نیازی به نوشتن ندارم
دیگر نیازی به اثبات کردنه خودم ندارم
من خودم را دارم
همین کافیست
خودم را
آرام
مثل کودکی در خواب بی حس و ساکت
مثل روزهای نیامده و ندیده ام
میترسم
دستهایم میلرزند از ترس
نمیدانم چه مرگم شده
حمله عصبی شاید
یا هر چیز دیگری
نمیدانم از چی میترسم
دیگر نوشتن هم آرامم نمیکند
میلرزم
صدایم گرفته ، شبه بدیست امشب
از وقتی که خانه آمدم تمام وجودم را سرفه کرده ام
شب چقدر تاریک است امشب
هر چقدر نگاهش میکنم تمام نمیشود
و من چقدر ترسو شده ام
تمام امروز را خوب بودم
خندیدم
لبخندم را به همه نشان دادم
گلویم میسوزد
میترسم
ساعت چنده ؟
هشت
یا هیجده
یا بیست و هشت
چه میدانم
دلتنگم
دلتنگم
میدانم
چیزی هست
چیزی که هیچ نیست
جایی هست
جایی
هست
برای ماندن
و
ن ب و د ن
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:21 توسط یه بنده خدا
|

به مناسبت تولدم ، دوباره سالی گذشت...
بزرگ میشویم و شاید هم کمی بزرگتر، هنگامی که زمان به سرعت میگذرد و تجربههایمان افزون میگردد و اندیشهمان نیز وسیع و آزادتر... و به همان اندازه و گاهی هم کمی بیشتر کوچکتر میشویم، آنگاه که دنیای تفکرمان کوچک میشود و در عین حال احساس بزرگ بودن میکنیم. دستهایت بزرگ میشوند و نگاهت به بالاتر ها قد میکشد ... همین خوب است ! چشمانت را بر هم مینهی تا طعم دنیای کف دستت را مزه مزه کنی ، چقدر شیرین است! زندگی ... بودن... دیدن ... شنیدن ... عشق ... جدایی ... پیر شدن هم ... مثل رسیدن به قله پس از روزها سرگردانی و فرصتی برای نوشیدن داغ ترین چای و آرمیدن در گرم ترین کیسه خواب زندگی ... زندگی زیباست اگر روح آزاد عشق و محبت اسیر زندان فراموشی دل نگردد زندگی زیباست اگرعقده های زخمی بزرگ ، طپش زیستن را از قلب های کوچک مان نرباید ... زندگی زیباست
اما همین خوب است ... همین که میگذرد ... همین که دنیا در گذر است و
وقتی دنیا را در کف دستان بزرگ شده ات میگذاری می بینی ، چقدر کوچک است !
مثل رفتن، مثل وقتی که دیگر بازدمی دمت را استقبال نکند ....
مثل وقتی که ازل و ابد یکی شود و تو حس کنی دنيا چون خميري در دست توست ...
به هر شکل و به هر رنگ ... هرچه را که تو بخواهی ... تو بازي كرده اي ،
برنده یا بازنده ندارد ... خوش آن است که خوب بازي كرده باشي
ودر آخر همبازيهايت تو را با لبخندی بدرقه کنند ...
مهم اين است كه تو خمير را به حجمي جاودانه بدل كرده باشي...
دهم شهریور ...
یک سال دیگر گذشت. بار دیگر یادمان روز آمدن من ...
من بزرگ شده ام و به آن لحظه نزدیکتر...
مهم نیست چقدر بزرگ شده ام و اعداد سنم به کدامین رقم نزدیکتر شده اند ...
اما شده ام و دانسته ام : نه زندگی، نه عشق، نه آدمکها ، نه داشتنها ، نه آسمان ،
نه خاک زمین ، نه غربت ، نه تنهایی ، نه دوست ، نه آشنا، نه حتی تو ...
هیچکدام آرام دل من نمیشود ... هیچکدام بهانه ماندن نمیشود ... نمیشود ..
روزهای خوب میروند ... تمام میشوند ... این هم یکی ازهمان بازی های تلخ است ،
و گریزی نیست از آن ... بازی گذشتن ... بازی روزهایی که می گذرند و
البته که نمی شود نگه شان داشت ...
اما من میخوهام گذشته هایم را نگه بدارم ... عادت کرده ام که روزهایم را مرتب کنم
و بگذارمشان توی یک چمدان ... تا شاید بعدها بتوانم هزار بار دیگر زندگیشان کنم!
اما هنوز نمیدانم ... هنوزنمیدانم که بدون چمدان می میرم
یا شاید همین چمدان است که می کشد مرا!!!
بس است دیگر ...وقت گم شدن در پایان است ...
خدایا همه هستی ام از آن توست نازنین بزرگوار من ، مرا در پناه خودت سخت بگیر !
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 21:13 توسط یه بنده خدا
|
